خرید بک لینک
عجیب از ته دلم میخواستم یکی رو داشتم که میتونستم بهش اعتماد کنم. بتونم زندگیمو بهش بسپارم و کمی از فشار دنیا رو دوشام رو بهش بسپارم ولی من ادم راحتی نیستم. ادمی نیستم که زیر بار حرف کسی برم یا بزارم کسی برام تصمیم بگیره و بخواد برام قانون تعیین کنه. ادمی نیستم که در برابر حرفی که شنیدم گذشت داشته باشم یا ساکت باشم. یه زمانی بودم. یه زمانی اعتماد داشتم. ساکت بودم چون فکر میکردم حرفش کاملا درسته و بهترین راه. شاید اون تجربه غلط قراره زندگیمو خراب کنه و فرصت خیلی چیزا رو ازم بگیره. هم دلم میخواد یکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

شاید تو دنیای موازی! نویسنده: آیدا براتی تاریخ: دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ ، 22:45 نمیدونم چرا ولی مغز همیشه قسمتی از گذشته رو یهو جلوی چشم میاره. خوب و بد. تو اون خاطره انگار خودتی ولی با فاصله سال ها. نمیتونی تشخیص بدی ادمای تو خاطره همونجا گیر کردن و دیگه نیستن. نمیتونی باور کنی روزای خوب همونجا قایم شدن و نمیتونی دیگه پیداشون کنی. دلم خیلی برای سادگی قبلم تنگ شده. برای ادمی که بودم.برای ادمایی که داشتم. برای کسایی که خیلی چیزا بهم یاد دادن. خیلی ها با بودنشون و خیلی ها با رفتن و نبودنشوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

تو چجوری امتحان میشی؟ نویسنده: آیدا براتی تاریخ: دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ ، 22:49 امروز فهمیدم امتحان هر کسی متفاوته. یه نفر با بیماری. یه نفر با بیخیالی. یه نفر با دست و پنجه نرم کردن با این افراد. یه نفر با ساختن یه زندگی از منفی. یه نفر با حریص بودن. یه نفر با ناجی بقیه بودن. حقیقتا زندگی من مجموعه از این هاست ولی حس میکنم ماموریت و ازمایش من اینا نیست دقیقا. اینکه چرا رو زمینم و زندگی کی به من گره خورده رو نمیدونم هنوز ولی میدونم از نوع سختش بهم خورده. خیلی سخت. تو این مسیر جز صدای نفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

یه سری از خواب ها دردناک اند و شیرین. وقتت رو با کسی میگذرونی که دنیات بود ولی دیگه نمیبینش. دیشب دیدمش دوباره. همون فاصله بینمون بود. ازم دور بود و جدی ولی برای من همون عشق داغی بود که وجودم رو اتیش میزد. با شور و شوق داشتم براش تعریف میکردم. تعجب کرده بود که چرا دارم اینجوری باهاش حرف میزنم. نمیدونم کار درستی بود یا نه ولی دیشب تصمیم گرفتم بهش بگم. بگم قلبم با فکرش هنوز به تپش میفته. بگم هنوز توی سرمه و نقطه امید زندگیمه. بگم هر کاری میکنم چون قبلا بهت قول دادم انجام بدم. بگم به هر حرفی که زدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

امید مه آلود! نویسنده: آیدا براتی تاریخ: جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴ ، 11:40 جدیدا دارم حسای جدیدی رو تجربه میکنم. چیزی که تا الان خیلی کم تو وجودم بوده. با اینکه اوضاع داغونه مثل همیشه و تپش قلبم اینو تایید میکنه ولی امید تو بند بند بدنم جوونه کرده و داره ریشه میدوونه. سرم از حرفایی که نمیخوام بشنوم و هر روز تو سرمه درده ولی تو دلم صدایی دارم که میگه همه چی درست میشه. میتونم کارایی که تو سرمه انجام بدم. میتونم استخدام بشم. برم سر کار حضوری. میتونم گیتار بزنم. میتونم تو خیابون بدوم و هوا رو عمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

تصمیم گرفتم صادقانه بنویسم و یه جا بتونم خودم باشم. این چند روز خیلی با خدا بحث داشتم سر چیزایی که تقریبا برای هر بحث تکراریه ولی نمیشه ازشون حرف نزد. انگار تو هر بحث زنده میشن دوباره. امروز اتفاق قشنگی افتاد. تقریبا از سر عصر بود که هوا رفت تو هم. احتمال بارش برای روز های دیگه بود. دلم گرفت و تو تراس نشسته بودم. داشتم فکر میکردم و تقریبا تو فکرم به همه چیز اعتراض میکردم. یه وقت دلم بیشتر شکست. از اینکه مثل قبل قراره دوباره فقط گوشنده باشم و چیزی عوض نشه. بلند شدمو با یه لحن دلگیرانه ای گفتم خداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

تقریبا زمان زیادی میشه که دارم صرف نوشتن رمانم میکنم. این ماه موفق به اتمام و ویراست این رمان شدم. در سایت زیر لینک های دانلود برای موبایل و دسکتاپ قرار داده شده.خوشحال میشم اگه علاقه به مطالعه رمان دارید روی این رمان وقت بزارید و از طریق کامنت ها نظرتون رو بهم بگید. رمان تاجر مرگرمانی که روایتگر دختری است به هوای انتقام پا در راهی می گذارد که برای رسیدن به خواسته اش لازم است. دختری که تنها فکرش خون برادرش است اما در این مسیر زندگی چیزهای زیادی به او نشان میدهد. چیزهایی که برای زندگی بهش هدف میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

تقریبا ۲ ساعت مونده تا ۱ شهریور ۱۴۰۴ هم تموم بشه. بلاخره تابستون با همه اتفاق های خوب و بدش داره تموم میشه. این تابستون هم تابستون خوبی بود برام هم جهنم. از جهت گم شدن داداشم که گم شدن نبود و به خواست خودش رفت بد بود و استرس زا. نه چون اون رفت. به خاطر تنش ها و فشار هایی که روی ما بود. به خاطر توجه خیلی زیاد مامان به داداشم.شاید بگید عادیه شاید بگید حسودی دارم میکنم نمیدونم اسمش چیه فقط میدونم بچه اول بودن مرکز توجه نیست. درواقع تو دایره توجه نیست اصلا. همه جا ارج و ارزش داداشم بیشتره. خیلی بیشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 15:30

توی گوگل سرچ کردم ... لیست کاریابی شهر تبریز ... هووووف ... یعنی اینا میتونن کمکم کنن ؟؟ یعنی مشغول کردن خودم با کار زیاد میتونه کمک کنه از این اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 15:37

توی اتوبوسم و دارم میرم سمت خونه کجا بودم ؟؟ سر کار مسخره فعلیم ... کتابفروشی توی بیمارستان با حقوق ماهی 300 تومن ... مسخرس ...  اوناییم که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 15:37

توی ایستگاه اتوبوس نشستم و منتظرم . از بیمارستان دراومدم . هوا بارونیه .  بدی بلاگفا اینه که نمیتونی عکس از گالری بذاری . خیلی خوب میشد الان یه عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه خوشنام تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی